متن برگزیده کلاس نگارش

خاطره ای از نوروز

دِگَر هیچ. با قوم و خویشِ خویش، زدیم به آب تا به ریشِ خویش، بخندیم. ساعت پنج عصر، دوشنبه؛ جاده ی مشهد-طرقبه. موج های خروشان و ملت پریشان در آب جکوزیِ جوشان.

یکی یکی سرسره ها را انتخاب نموده و به صف آن رفته و از زیادتش، از تهِ دل آهی بلند کشیده. به گونه ای که سر خوردن، آرزویی دست نیافتنی می نمود.

با قدومی خسته و تَن هایی شُسته، از پلکان بالا رفته، و دیده که صف، چون انگشت شَسته! (اشاره به کوتاهی صف) صفی بود برای سقوط آزاد، چون سرعت باد، که فرهاد، شیرین کٌنَد یاد.

مردمِ زِ دنیا رَسته، با چشمانی بسته، چون مغز پِسته، دراز به دراز کنار دریای مصنوعی نشسته. و دیوانگانی گلگون، با چشمانی پُر زِ خون، با شکمی پر از مرغ بریون، خود را به دل موج سپرده.

این بود یادگاری از سفری خوابان، برای اهل دلان، تا بدهند لایکِ بی کَران!

به قلم آرمان هادی؛ دانش آموز پایه دهم